تبليغاتX
رهروان شهادت

 

شهید طبسی در شكل‌گيري پايگاه چمران نقش بسزايي داشت و از بدو تأسيس پايگاه، كمر همت را بست و مخلصانه كوشش كرد. شب و روز، تمامي دوستان را دعوت مي‌نمود به همكاري و آموزش نظامي. شب‌ها تا صبح نمي‌خوابيد و پاسداري مي‌نمود. در هواي سرد زمستان روي برف و يخ با موتور، گشت مي‌داد و از نيروهاي گشتي پايگاه مواظبت مي‌نمود.

خاطره ای از سيد هادي طباطبايي

 

 

تمام زندگي، فكر و ذكرش پايگاه شهيد چمران بود. و خدا وكيلي بايد گفت ايشان پايه‌گذار و بنيان‌گذار پايگاه شهيد چمران بود كه يك آب‌انبار بيش نبود كه پس از تلاش بسيار، مراسم افتتاحيه‌اي برقرار كرد.

اولين كاري كه در پايگاه شهيد چمران انجام داد، خريد يك موتور سيكلت بود كه به طور قسطي خريد و اولين قسط موتور را خودش پرداخت و قسط دوم را من كمك كردم و اقساط بعدي را ديگران دادند. پس از آن اقدام به ساخت ساختمان پايگاه شهيد چمران كه همه اجزاي ساختمان،‌ اعم از آجر و ديگر مصالح از مردم كمك و مشاركت مي‌گرفت. آجرش از افراد متفرقه و غلامرضا واحدي و موكت از پدر شهيد توحيديان، و لباس براي بچه‌ها را از بسيج تهيه مي‌كرد.

خاطره ای از حاج اسماعيل بهمني

 

 

+ نوشته شده توسط رهروان شهادت در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت |

 

يكي از مسئوليت‌هايي كه بر عهده شهيد صادق طبسي قرار داديم، مسئوليت پايگاه مقاومت تكيه آقاسيد حسن بود. قبل از اينكه ايشان مسئول آنجا شوند، چند مسئول ديگر براي آنجا فرستاديم، اما هيچكدام نتوانستند كاري انجام دهند، البته مسئولين خوب بودند، لكن نيروها با آنها همكاري نمي‌كردند.

 

يك شب با آقاي حاج كاظم پوراميني و چند تن از دوستان نشستيم و قرعه انداختيم، قرعه به نام صادق آمد. به او گفتيم اين مسئوليت با توست. او نيز قبول كرد و به آنجا رفت. پس از آن شاهد پيشرفت آن پايگاه بوديم و تا صادق آنجا بود، آن پايگاه هم پايگاه بود.

 وقتي ايشان به جبهه رفتند و ديگر آنجا نبودند آنجا نيز كم كم عقب گرد داشت و تا كنون هم ديگر مانند آن روزها نشده است. خدايش بيامرزد.

                                                        

                                                                  خاطره از حاج محمد انبارداران

 

 

+ نوشته شده توسط رهروان شهادت در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت |

یکی از دوستان شهید تعريف مي‌كند:


صادق كه در خانواده‌اي مذهبي به دنيا آمده بود، خيلي ساده و بي‌آلايش بود. به هر نحوي كه مي‌توانست دوستان را بر سر سفره منزل پدري دعوت مي‌نمود و با همان پول ناچيزي (حقوق 2000 تومان سپاه) كه مي‌گرفت، غذا مي‌داد و دل بچه‌هاي جبهه و پايگاه چمران را به دست مي‌آورد.


يادم هست كه مي‌گفت: پدرم مرا خيلي دوست دارد، چون كه در سپاه خدمت مي‌كنم و پاسدار امام هستم و هميشه سفارش مرا به برادرانم مي‌كند.


به خاطر مي‌آورم كه روزي در قم بوديم كه مارش عمليات زده شد. گفتم كه آقا صادق حمله شده.

گفت: واي بر من، صداي مارش جنگ را شنيدم و در قم به سر مي‌برم. اصلا تحمل اين را ندارم. آخر كي مي‌شد كه حمله باشد و من در قم بمانم. هر طوري كه باشد بايد خانواده را ترك كنم و به خدا بسپارم و اين بار بروم جبهه. خوشا به حال دوستان كه الان در جبهه‌ها هستند.

                                                                  خاطره از سيد هادي طباطبايي  

+ نوشته شده توسط رهروان شهادت در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت |

خاطره از محمد وزيري از دوستان شهید:


يكي از روزها به اتفاق صادق، به ديدن يكي از برادران كه تصادف كرده بود و الان جزو شهدا مي‌باشد، رفتيم. اتفاقا منزل اين شهيد عزيز (شهيد حسين مالكي‌نژاد) نزديك گلزار بود. وقتي برمي‌گشتيم،
شهيد صادق به من گفت فلاني خوشا به حال كساني كه شهيد مي‌شوند، من كه نمي‌خواهم بميرم. رفتيم به گلزار و مسئول گلزار شهدا هم كنار يك سري از قبور شهدا ایستاده بود.

به صادق گفتم:

 صادق يكي از قبرها را انتخاب كن.

صادق به من گفت:

 من اين را انتخاب كردم و به قبري اشاره كرد.

گفتم سعي كن قبر دوبريش را انتخاب كني (البته با خنده) و صادق با خنده گفت:

""شهيد بشوم، تو هر كدام مرا چال كردند، كردند.""


+ نوشته شده توسط رهروان شهادت در سه شنبه ششم فروردین 1387 و ساعت |