در آستانه عملیات کربلای 4 بود، حرکت عظیم سپاهیان محمد (ص) به سوی جبهه های نور دریش بود، او دیگر قرار ماندن نداشت، با آن که کار و مسئولیت سنگینی داشت، و نیروها در حال آموزش نظامی در اردوگاه قدس بودند، لکن او بیقرار بود و به هر وسیلة ممکن می خواست خود را به صفوف لشکریان توحید در خط مقدم برساند، با نهایت جدیت اصرار بر اعزام داشت که الا و لابد، باید به جبهه برود، مسئولین با اصرار از او می خواهند که صبر کند و بعد از اتمام دوره برود، اما چون او لقاء الله را می دید که چشم دیگران از آن فرو بسته، و بشارت ملائکه الله را می شنید که گوش دیگران از استماع آن ناتوان بود، دیگر تاب ماندن نداشت و در خواست اعزام می نمود.
یکی از دوستان شهید می گوید:
«در آن موقع به او گفتم :
شما صبر کنید، تازه چند ماه است که ازدواج کرده ای، بعداً با هم می رویم، چرا این قدر عجله می کنی؟!
گفت:
«نه... نه ... جنگ نقطة سرنوشت ساز خود را طی می کند ... می ترسم جنگ تمام شود و دیگر «شهادت» یافت نمی شود...»
ناگهان تکانی خوردم و ... در برابر او تسلیم گشتم، و به خود گفتم من کیستم که در برابر این مردان استوار، این گواهان صادق و این عاشقان حق بایستم، او برای انجام فریضه می خواهد برود، لذا بدرقة او رفتم، در وجودش احساس کردم که او در حال پرواز است، او راه خود را یافته و ما اندر خم یک کوچه هم نیستیم.
به او گفتم:
«آقا صادق ... چهره ات نورانی شده... نور از صورتت نمایان است...؟ !»
او با حالتی بشاش گفت:
«نه... نه ... ما لایق نیستیم و این وصله ها به ما نمی چسبد..»
او می خواست از ما کتمان کند، ولی دیگر نمی توانست، چون خدا در چهره و اعمال و گفتارش جلوه ای دیگر بخشیده بود.
آری او رفت و در عملیات کربلای 4 با شوقی فراوان شرکت کرد.»

:..روحش شاد ..:
+ نوشته شده توسط رهروان شهادت در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت
|